خداحافظ «کوهن افسانه ای»

خداحافظ «کوهن افسانه ای»

«هر روز که من آواز می خوانم و به قطعه موسیقی گوش می دهم صدها انسان که نمی دانم کیستند و کجا به سر می برند، جان می دهند. ما در آخر الزمانی تمام نشدنی زندگی می کنیم…»
«کارم را کار کرده‌ام/ خوابم را خوابیده‌ام/ مرگم را مرده‌ام/ و حالا دیگر می‌توانم بروم»….

سُراینده این اشعار دیروز و در ۸۲ سالگی آخرین پاییز زندگی اش را تجربه کرد.

لئونارد کوهن ( که در ایران و رخی دیگر از نقاط دنیا لئوناردو کوهن هم خوانده می شد) خواننده بود اما در خوانندگی متوقف نبود. چه، پیش از آن که خوانندگی را تجربه کند به نوشتن شهره بود و بر سرودن احاطه داشت.

کوهن مثل هر هنرمند چند بعدی دیگر بود که اگر هر وجه او را حذف کنیم با بُعد دیگری می توان او را تعریف کرد. اگر شاعر نباشد خواننده است، اگر خواننده نباشد از دریچه نوشتن تنفس می کرد.

کوهن را با مضامین عشق، مذهب و افسردگی می شناسیم اما با این که عشق دم دستی ترین مضمون موسیقی پاپ است سایه بُعد دیگر کوهن به عنوان نویسنده و شاعر  بر گرده این مضمون لحن و فضا سازی ابهام آمیز و خاصی می سازد.

برخی معتقدند شعر را بر موسیقی ارجح می دانست و برخی آثارش تنها دکلماسیونی از اشعارش هستند.

منتقدان او را سپر به سپر «باب دیلن» برنده اخیر نوبل ادبیات اخیر ارزیابی می کنند با این حال اگر نوبل ادبیات را پیش از فرو بستن چشم از دست دیلن می ربود هم دور از ذهنیت نبود چون برخلاف دیلن ۱۲ کتاب در کارنامه کاری او به چشم می خورد.

نوجوانی که از محافل خصوصی مونترال کانادا زندگی هنری اش را آغاز کرد؛ سه نسل را تحث تاثیر آثار خود قرار داد و با تورهای موفق و کنسرت های پرشور جهان را برای خودش و ما منفجر کرد و چهارده آلبوم به یادگار گذاشته است…

برای آشنا شدن با زوایای ذهنی و فراز و فرود های زندگی «کوهن افسانه ای» گزیده ای از گفت و گو های مختلف او با نیویورک تایمز، گاردین، دیلی تلگراف و .. در پی می آید. یادمان باشد کوهن می کوشید در گفت و گو ها فیلسوف نباشد اما یک فیلسوف تمام عیار به نظر می رسد:

* از نوجوانی درگیر موسیقی شدم. نه ساله بودم که پدرم از دنیا رفت. در یک مغازه لباس فروشی کار می کرد. اما آنقدر تمکن مالی داشتیم که من به موسیقی و شعر روی آورم. گروهی به نام« باک اسکین بویز» تشکیل دادیم و در سراسر کانادا کنسرت هایی اجرا کردیم. دور هم می نشستیم،  می نواختیم و آواز می خواندیم اما کاری از ما ضبط نمی شد.

*دورانی بود که تصور می کردم مونترال شهر مقدسی است و نیازی هم به ترک آن احساس نمیکردم. در مونترال به هر تجربه ای دست می زدم. یک سال را در دانشکده حقوق سپری کردم. در بیست و یکی دو سالگی به گیاهخواری روی آوردم و سپس به یوگا پرداختم. اما در ۲۵ سالگی ام بود که جایزه دوهزار دلاری سفر به اروپا را برای یکی از کتاب های شعرم به دست آوردم که مقدمه سفرهای طولانی ام شد.

* حال و هوای لندن را دوست داشتم اما وقتی پا به یونان گذاشتم ۸ سالی را آنجا سپری کردم.پیش از آن هرگز در مکانی که چنان آفتاب درخشانی داشته باشد زندگی نکرده بودم.نمی دانستم خورشید چیست.عاشق خورشید شدم و سپس عاشق یک دختر مو طلایی و بعد عاشق خانه ای با دیوارهای سپید. در جزیره هایدرا (جزیره ای در یونان) شروع به نوشتن کردم. داستان های بازی محبوب و بازندگان زیبا و مجموعه شعر «گل هایی برای هیتلر» را آنجا نوشتم. هنوز هم خانه ای در یونان دارم که البته اروپایی ها آن را ویلا می خوانند. خانه کوچکی روی یک تپه که بسیار دوستش دارم. جای فوق العاده ای برای کار کردن است. روزگاری روی تراس آن می نشستم و با گیتار قطعه ای می نواختم و صدایم را با دستگاهی که با باتری کار می کردضبط می کردم. آن هم در خانه ای که تا مدت ها برق و آب نداشت.

* یونانی ها با ما به عنوان کانادایی/ آمریکایی برخورد منفی نداشتند با و جود این که به اولین موج ورود خارجی ها به یونان تعلق داشتم. تعداد ما در آن دوران پنج شش نفر بود.

* وقتی برای اولین بار پا به نیویورک گذاشتم چیز زیادی در مورد موسیقی راک نمی دانستم. عازم نشویل بودم. شهری که چیزهای بسیاری درباره اش می دانستم. چرا که در کانادا با موسیقی کانتری و وسترن آشنا شده بودیم. در آن دوران به دنبال ساختن چند قطعه در نشویل بودم که بیشتر برایم جنبه اقتصادی داشت.چندین کتاب چاپ کرده بودم که فروش نداشتند. در نیویورک با آواز های فولکلور آشنا شدم.سال ۱۹۶۶ بود. با مری مارتین که اهل تورنتو بود و مرا به عنوان نویسنده می شناخت آشنا شدم. او مرا با جودی کالینز آشنا کرد. وقتی پای تلفن قطعه «سوزان» را برای جودی اجرا کردم بلافاصله شیفته اش شد و گفت آن را اجرا و ضبط خواهد کرد. بعد با جان هموند ، مدیر کمپانی «ریکوردز کلمبیا» که در زمینه ضبط و عرضه آثار موسیقی آدم مهمی بود آشنا شدم.او با باب دیلن قرارداد مهمی امضا کرده بود و بعدها اسپرینگستن را کشف کرد.

* تصور می کنم اکثر آدم ها طی سالهای ۲۵ تا ۳۵ سالگی تا حدی بیش تر از سایر دوران زندگی شان چیزی در مورد دنیا دستگیرشان می شود. در این دوره بزرگ می شوید و چیزهایی را می بینید که پیش تر ها ندیده اید. در میابید انگیزه هایی در شما جا به جا می شود. می آیند و می روند. به مفهوم ازدواج ، کار یا اجبار دست میابید. در این دوره گاه عقب نشینی می کنید و گاه بی باکانه و گاه ابلهانه جلو می روید. مسائل احساسی همیشه به آنارشی و هرج و مرج نزدیک هستند و معمولا در این سن تکلیف تان را در این زمینه هم با خود روشن می کنید.

* کانادایی ها همیشه به دنبال هویت خود می گردند. همسایه امپراطوری بزرگی به نام ایالات متحده هستیم در حالیکه نمی خواهیم آمریکایی باشیم. آمریکایی ها ما را از خودشان می دانند ولی تصور نمی کنم کانادایی ها خیلی جدی اعتقاد داشته باشند روزی آمریکایی خواهند شد. می توانم بگویم با نوعی پارانویا روزگار را سپری می کنیم. خانه ای در مونترال دارم . مونترال شهری فرانسوی در ایالت کبک است. روزگاری را در این شهر میان اقلیت انگلیسی زبان سپری کردم. می خواهم بگویم در شخصیت کانادایی ام دشواری های ویژه کانادایی ها را درمیابید. این که اقلیت هستی یا اکثریت؟

نظام اداره کشور هم ایالتی است که بر طرح چنین پرسشی تاکید می کند. به مفهومی در شهر خودم مثل یک خارجی زندگی کرده ام. به خصوص آن که به زبان فرانسوی هم حرف نمی زنم. یعنی می توانم حرف بزنم ولی آن را زبان خودم نمی دانم. از سوی دیگر چون در بخش فرانسوی کانادا به سر می برم از نویسندگان تورنتو و ونکووری هم دور افتاده ام. همیشه دیوارهایی دور خود یافته ام که به درستی نمی دانم از من محافظت می کنند یا مرا زندانی کرده اند. تا مدت ها تصور نمی کردم کسی مرا در مونترال به عنوان یک نویسنده یا خواننده بشناسد. خانه کوچک دو سه اتاقه ای در مونترال دارم که وسط شهر قرار دارد. جایی نزدیک محله مهاجران پرتغالی و یونانی. انگلیسی های مونترال در غرب و فرانسوی ها در شرق شهر به سر می برند.

* تصور نمی کردم اسپانیایی ها از آثارم استقبال کنند اما آنها به بسیاری از آوازهایم واکنش مثبت نشان دادند و به شکل غریبی احساس کردم یکی از آن ها شده ام. گارسیا لورکا را از ته دل ستایش می کنم و بسیاری از کارهایم را تقدیم خاطره او و آثارش کرده ام و نام دخترم نیز لورکاست.
*فرزندان معمولا زخم های عمیقی هستند که والدین معمولا آن ها را مثل مدال های با ارزشی نشان می دهند در حالیکه بیش تر زخم هستند.
* آثار لورکا تاثیر عمیقی بر کارهای سیاسی و اساسا شخصیتم گذاشتند. از چهارده سالگی تا کنون شیفته اش هستم. همیشه برای توصیف واژه های «خلوص» و «شاعرانگی» به لورکا پناه می برم.

* خودم را خواننده بزرگی نمی دانم. فقط گیتار می زنم و اشعارم را می خوانم. همین. در حقیقت کاری را انجام می دهم که نیاز دارم انجام دهم. می خواهم چیزی را که می دانم ابراز کنم و به مردم نشان دهم چه می گویم.

* از فروش میلیونی آلبوم هایم نه احساس تقصیر می کنم و نه خوشحال هستم. ولی می توانم بگویم نظام حاکم بر دنیای موسیقی همانقدر از من استفاده کرده که من از این نظام. بنابراین شاید بتوان از واژه همکاری متقابل استفاده کرد.آنچه برایم اهمیت دارد یافتن مخاطب است. به همین دلیل باید با قواعد بازی پا به میدان بگذارید. چرا که چاره ای جز بازی در این نظام ندارید.

* آثارم همیشه برگرفته از زندگی ام بوده اند، نوعی اتوبیوگرافی، یعنی امیدوارم چنین باشد. شبیه آوازهایم هستم ولی خود را آدم غمگینی قلمداد نمی کنم و آوازهایم را هم غمناک نمی خوانم. موسیقی ام بازتاب شخصیت ام است و شخصیتم بازتاب محیط اطرافم. همیشه امیدوار بوده ام بتوانم آنچه را در اطرافم می گذرد عرضه کنم. شاید آوازهایم را غمناک بخوانند چرا که آمیخته به احساسات درونی هستند. احساساتی که نخواسته اند به هیجان های روزمره و زودگذر تن بدهند. اما به هرحال خود را آدم بدبینی نمی خوانم. بدبین کسی است که ماتم زده و تلخ بشیند در انتظار باران.

* آوازها باید درون شما جاری شوند و اگر فقط با گوش بیرونی به آن ها گوش دهید چیزی در آن ها نمی یابید. مخاطبان من آنهایی هستند که با گوش درون به آثارم گوش می دهند.

* مردم آمیزه ای از هزاران قهرمان هستند. میلیون ها چهره و شخصیت وجود دارد که کنار هم توده های مردمی را شکل می دهند. سپس گروه های مختلف ایجاد می شود که هر یک به نظام ارزشی خاصی پایبند هستند و از دل آن ها رهبران، دنباله رو ها، چهره های سرشناس و مردمان گمنام زاده می شوند. همه آن ها قهرمان هستند، فقط هر یک با سرنوشت متفاوتی رو به رو شده اند.

* معمولا آدم مخاطبان خاص خود را حفظ می کند ولی اگر منظورتان سلیقه عمومی است باید بگویم همه چیز دگرگون شده. موسیقی در دهه ۱۹۶۰ مهم ترین ابزار ارتباط بود، اما حالا ورزش مهم ترین ابزار ارتباط است.

* هرگز از مسئله فرم در رمان نترسیده ام. برای من یک رمان می تواند کتاب شعری باشد با شخصیت های مختلف در شرایط متفاوت که در طول اثر جلو می روند . نوشتن رمان همیشه برایم جذاب بوده است چرا که احساس می کنید پا به دنیای غول ها گذاشته اید. نوشتن را دوست دارم. کافی است پشت میز تحریرم بنشینم و شروع کنم.

* شعر دلیل و مدرکی بر وجود زندگی است و اگر در زندگی خوب سوخته باشید، شعر همان خاکستر های به جا مانده از شما است.

*نمی دانم شاعر هستم یا نه. روزگاری بود که اگر شما را شاعر می خواندند اخم می کردید، مثل این بود که شما را «هیپی» بخوانند.

*همیشه در حال بازنویسی کارهایم هستم. سال ۱۹۸۸ روی شعر آوازی به نام «زندگی مخفی ام» کار می کردم و آن شعر سیزده سال بعد کامل شد.شعر را به عنوان شعر می سرایم قطعاتی که می توانند صرفا خوانده شوند.

* می توانید روی صحنه خوار و خفیف شوید در حالی که خیلی ها تصور میکنند روی صحنه رفتن همیشه مترادف با تحسین شدن است.

* اولین باری که روی صحنه رفتم نمی توانستم آوازم را تمام کنم. نمی توانستم گیتارم را کوک کنم. حتی گوشم هم به درستی صداها را تشخیص نمی داد. قطعه ام را شروع کردم و نمی توانستم تمامش کنم و بهانه ای هم نداشتم. به تدریج خودم را روی صحنه پیدا کردم.

اجرای زنده به شما این فرصت را می دهد که شخصیت خود را در قالبی که مدنظرتان است قرار دهید. سرانجام زمانی فرا می رسد که درمیابید خیلی کارها روی صحنه از شما بر می آید مثلا این که خود را به حاضران بفروشید، به آن ها نزدیک شوید یا دور از آن ها بمانید، زیاده روی کنید یا در پیله خود بمانید. حضور در روی صحنه آزمون شخصی بسیار جذابی است، چرا که خوب می دانید کجا و در کدام لحظه به خود خیانت کرده اید.

* گاهی احساس می کنم خسته شده ام یا این که نمی توانم یکه و تنها توجه حاضران را جلب کنم. بنابراین خودم را در محاصره چند نوازنده خوب قرار می دهم. به تکامل اعتقاد دارم، به تکامل بدون از دست دادن هویت.

* کسانی هستند که آوازهای تجاری می خوانند، با خنده قطعه شان را اجرا می کنند یا به این سو و آن سوی صحنه می پرند، چرا که حرفه شان این حرکات را ایجاب می کند. آواز های من جدی هستندو در کنار همه این ها روی صحنه جدی هستم چرا که نمی توانم چیز دیگری باشم. فکر نمی کنم یک گاوباز در عرصه نبرد به فکر خندیدن یا نخندیدن باید. او فقط به مرگ و زندگی و مبارزه با گاو وحشی می اندیشد.

* دلیل این که برخی از کنسرت هایم را با سلام نظامی به پایان برده ام این است که خودم را یک سرباز می دانم و سلامم هم سربازی است. اینکه چرا را به ذهن خودتان واگذار می کنم. من یک سربازم فقط همین. نمی خواهم درباره جنگ و جبهه های مختلف حرف بزنم.

* همیشه سعی کرده ام حقیقتی در مورد چشم انداز درون بسازم. به خودم می گویم: «به راستی چه اتفاقی افتاد؟ حالا چه اتفاقی می افتد؟ به چی فکر می کنی؟» و سعی کرده ام با دقت به این پرسش ها پاسخ دهم. واژه های اشعارم در چنین روندی بروز پیدا می کنند و واژه های بعدی در پی آن می آیند. سپس خود را در دنیای واژه ها می یابی که البته قوانین خود را اعمال می کنند. اما رویکرد من مستندوار باقی می ماند.

* دلیل این که چند بار اعلام بازنشستگی کرده ام این است که گاهی اعلام بازنشستگی برتافته از بازی های ژورنالیستی است و گاهی ناشی از افسردگی های ذهنی خودم. گاهی آدم درگیر بحران می شود و جمله های چند پهلویی را به زبان می آوردکه از سوی دیگران با تعابیر مختلفی رو به رو می شوند و قابل توجه است که هر بار واژه ها از دل تان برمی خیزد نه مغزتان چنین حوادثی رخ می دهد.

* دوره های زندگی ام را افسردگی نمی خوانم و بیش تر برایم نوعی دوره آگاهی هستند. یادمان باشد که در عصر وحشتناک و فاجعه باری به سر می بریم که تعداد آدم های درگیر مسائل پیچیده رو به تزاید است.

هر روز که من آواز می خوانم و به قطعه موسیقی گوش می دهم صدها انسان که نمی دانم کیستند و کجا به سر می برند، جان می دهند. ما در آخر الزمانی تمام نشدنی زندگی می کنیم. در کنار همه این ها هر چه پیرتر می شوید تصویری که از واقعیت ارائه می دهید غیرواقعی تر است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *