شهرام ناظری: همواره حقوق ام را زیر پا گذاشته اند

شهرام ناظری: همواره حقوق ام را زیر پا گذاشته اند

 بر کسی پوشیده نیست که تاثیر موسیقی بر تن و جان آدمی تا کجاست، این هنر به عنوان انتزاعی ترین فرم هنری چنان در روح و تن تاثیر می گذارد که بی راه نیست که به همان «صدای سخن عشق» حضرت حافظ تعبیرش کنیم، همانی که یادگاری است در این گنبد دوار و چنان ماندگار است که هنوز هم در سرهای ما می پیچد جان را صفا می بخشد. اما این روزها اوضاع موسیقی خوب نیست. خبر لغو کنسرت ها دائم به گوش می رسد با این حال خبر لغو کنسرت «شهرام ناظری» بیش از دیگران شوکه کننده بود. او که خود می گوید: در تمام سال های جنگ آثارم برای روحیه بخشی به مردم یا آرامش آنها پخش می شد، طی این سال ها رایگان کار کرده ام و با هزینه شخصی هزینه تولید آلبوم ها را داده ام اما گمان نمی کردم با من هم این طور برخورد شود!
در آغاز کلام می خواهم برای ما بگویید که عکس العملتان در مواجهه با لغو کنسرت های اخیرتان چه بود؟ آیا فکر می کردید به شخصی چون شما که در جامعه موسیقی جایگاه ویژه ای دارید، بگویند کنسرتتان لغو شده است؟
من همیشه در ناخودآگاهم می دانم که کار هنری درست و فعالیت در عرصه فرهنگ، میان مسئولان خریداری چندانی ندارد اما از آنجایی که برای کار موسیقی و آواز، آتش عشقی در وجودمان زبانه می کشد، کار خودمان را می کنیم. من می دانم که هیچ برنامه و خط مشی یی برای موسیقی در این سرزمین وجود ندارد اما عشق باعث می شود که کار خودم را انجام دهم. همه این کارها را در سالیان طولانی به صورت پیگیرانه انجام دادم آن هم در شرایطی که هیچ حمایتی در کار نبود.
من با تلاش و هزینه شخصی حدود ۵۰ اثر در این ۳۷ سال تولید کردم و آن ها را به دوستداران فرهنگ ایرانی عرضه داشتم. همان طور که مطلع هستید طی این ۳۷ سال، به صورت شبانه روزی کارهایم از صدا و سیمای این مملکت پخش می شود آن همه بدون اینکه قراردادی وجود داشته باشد و حقوق معنوی و مادی آثار تقبل بشود.
آن ها هرگز توجهی به حقوق من به عنوان یک هنرمند نداشته اند و دارند کار خودشان را انجام می دهند، فرض کنید هرکدام از مدیران صدا و سیما- نمی گویم ۳۷ سال که بعید باشد- ۳۷ ماه حقوق نگیرند. آن وقت چه وضعیتی پیدا می کنند؟ ببینید صبر من چقدر زیاد بوده که در تمام این سال ها حرفی نزدم و کار خودم را انجام داده ام، به قول حافظ که می گوید: «داوری دارم بسی یارب که را داور کنم!»
با اینکه در آن سوی دنیا همواره امکانات زیادی برای من وجود داشته است اما هرگز جای دیگری را به وطنم ترجیح نداده ام. در تمام دوران جنگ به مدت هشت سال آهنگ های من به عنوان اثری در جهت حفظ و تقویت روحیه ملی، پخش شد در حالی که هیچ کدام از این آثار را به من سفارش نداده بودند و بابت تولیدش هم هیچ حمایتی از من نشده بود.
 تمامی این آثار درواقع آهنگ هایی بودند که در آن حال و هوا با میل و احساس شخصی تصنیفشان کردم، بعد از جنگ هم برای کار «کاروان شهید»، کلیپی پخش کردند که بدون اجازه و اطلاع من سا خته شده بود اما با این وجود همواره با حسن نیت برخورد کردم و در حالی که آگاه بودم خط و مشی مدیریت فرهنگی این کشور با کارهای من همخوانی ندارد و قرار نیست هیچ کمکی به من بشود، در این مسیر کوشیدم.
شما به قدرناشناسی ای که در حقتان انجام شد، اشاره کردید، در سال ۹۰ هم تجربه لغو کنسرت را در استان فارس داشتید و حالا هم در نیشابور، همه ما هم، نامه دادستان این شهر را خوانده ایم و چه بسیار بزرگانی بوده اند که با این رفتارها دل چرکین شده اند و به گوشه ای رفته اند اما با این توضیحات چه می شود که به این راه ادامه می دهید؟
زمانی که پای عشق وسط است خیلی چیزها را می شود با این چیزها جاگذاشت و ورای آنها حرکت کرد، این چیزی است که در وجود من است و خودم هم حیران این ثابت قدمی ام.، خودم هم نمی توانم این را برای شما توضیح بدهم و فقط می توانم بگویم یک علاقه است که من نمی توانم راجع بهش حرف بزنم و برای شما توصیفش کنم، گاهی وقت ها با خودم می گویم این چه نیرویی است و چه جاذبه ای است،
بعد می بینم که دست من نیست و عشقی است که او به من فرمان می دهد، این فرمان انگار از کائنات به من می رسد و از عمق وجود من است که مرا هدایت می کند، آن فرمان که به من می رسد به من می گوید باید بمانی و بجنگی و کار بکنی، در عین حال ناملایمات را هم ببینی و قدرناشناسی را هم تحمل کنی اما باشی. دردا که این معما شرح و بیان ندارد و هیچ جوابی برایش نیست جز عشق…

همان طور که خودتان اشاره کردید و بسیاری از علاقه مندان به صدای شما هم مطلع هستند، شما هنرمندی هستید که می توانید به هر کجای دنیا که خواستید بروید و با امکانات و آسایش بیشتری زندگی کنید. نشان ها و افتخاراتی نظیر شوالیه، دکترای افتخاری از وزارت فرهنگ فرانسه و دکترای افتخاری امریکن یونیورسیتی و بسیاری دیگر از افتخارات و مدارجی که در کارنامه شما به چشم می خورد، سندی است بر این مدعا…

زمانی که من نشان شوالیه را در پاریس گرفتم، به دست آوردن چنین نشانی به واقع اعتبار خاصی برای هنر کشورم  به حساب می آمد. آن زمان، زمان دیگری بود و با امروز تفاوت های بسیار داشت؛ امروز همه چیز قابل خریدن است؛ با اینکه امکانات زیادی برایم در کشورهایی چون امریکا و فرانسه وجود داشت اما عشق و علاقه ای که به این آب و خاک و مردم داشتم نگذاشت بروم، در آن زمان همان طور که شما گفتید من دکترای افتخاری از وزارت فرهنگ و هنر فرانسه داشتم و در حقیقت نشان شوالیه ای که در فرانسه به من دادند از آن نوعی بود که در داخل ایران و از طریق سفارت، به کسی اعطا نمی شود بلکه فقط در داخل خاک فرانسه اهدا می شود.

پس میان این نشان ها، به لحاظ ارزش هنری تفاوت هایی وجود دارد؟

بله. انواع و اقسام مدال های شوالیه در کشور فرانسه وجود دارند. تعدادی از این مدال ها در کشورهای مختلف توسط سفرا به هنرمندان اهدا می شود. اما دو نوع مدال شوالیه در فرانسه وجود دارد که می بایست حتما در خاک این کشور، آن هم توسط رییس جمهور یا مشاور رییس جمهور اهدا شود. آن دو نوع نشان شوالیه آفیسیر و کماندو هستند. نشانی که من گرفتم نشان آفیسیر بود.

آقای ناظری، «آفیسیر» به چه معناست؟

آفیسیر به معنای صاحب منصب هنر و ادبیات است. اجازه دهید به سخن پیشینم بازگردم و به این نکته اشاره کنم که در آن دوره این نشان ها اعتبار داشت. مسئولان فرهنگی فرانسه هم خیلی دوست داشتند به آنجا بروم و بمانم تا هم در دپارتمان های موسیقی شان تدریس کنم و هم به روند کارهای هنری ام ادامه دهم. خب طبیعی هم بود که جامعه ایرانی خارج از کشور طرفداران من بودند و بنابراین مخاطبم را هم داشتم اما عشق و علاقه ام باعث شد تا به امروز بمانم، حالا هم که این اتفاقات و محدودیت ها برای من به وجود آمده برایم خیلی تاسف برانگیز است اما به هر حال با تمام جایگاهی که توانسته ام بدست بیاورم بعید نمی دیدم روزی جلوی به روی صحنه رفتن مرا هم بگیرند. منی که ۳۷ سال عاشقانه کار کرده ام، به حق انتظار چنین برخوردی را نداشتم!

با این وجود اما شما و تعداد انگشت شماری از اساتید موسیقی در سرزمین ما ناملایمات را تحمل کرده اید و مانده اید تا حیات موسیقی خودمان ادامه پیدا کند…

ما بعد از انقلاب برای شروع موسیقی قدم به قدم پیش رفته ایم. البته من در این وادی تنها نبودم. در همراهی با دوستانم در کانون هنری چاووش پا به پای هم پیش رفته ایم و زحمت کشیده ایم. حالا چنین برخوردهایی دردناک است، هر چند در تمام این سال ها همیشه منتظر چنین اتفاقاتی بوده ام چون در سال های اوایل انقلاب، آنقدر چیزهای عجیب دیده ام که دیدن چنین صحنه هایی خیلی برایم تازگی ندارد.
البته اگر به سیر جریان موسیقی از بعد از انقلاب به این سو نگاهی دوباره بیندازیم در می یابیم کم کم با گذشت زمان، اوضاع نسبت به اوایل انقلاب جاافتاده تر شد و لااقل سنگ پراکنی و تیراندازی نمی کردند اما متاسفانه هنوز هم می بینیم که رفتاری خارج از شئونات انجام می شود. آن هم با هنرمندانی مثل من که همواره بدون چشم داشت و نگاه مادی کار کرده اند. من همواره رایگان کار کرده ام و سعی کرده ام بهترین و ماندگارترین شعرهای ادبیات فارسی را برای جامعه ام اجرا کنم. آن در شرایطی که همه چیز در خطر ابتذال بوده و عملکرد سازمان صدا و سیما به عنوان یکی از تاثیرگذارترین رسانه های فرهنگ ساز، عملکرد فرهنگی درستی نبود.
در چنین شرایطی ما سعی کردیم هیچ چیزی خارج از عرف در کارمان ارائه نشود و آثارمان برای فرهنگ جامعه و به خصوص جوانان زیان بخش نباشد. در مجموع باید بگویم با توجه به کارهایی که در عرصه فرهنگ انجام داده ام به نظرم چنین رفتارهایی با شخصی چون من مایه تعجب است!

شاید گزاف نباشد که بگوییم عاشقان آواز ایرانی، فردوسی را با کارهای شما در موسیقی ایران شنیدند و ابعاد سوررئال موجود در شعر مولانا را با صدای شما درک کردند. شما اشعار حکیم توس را به شیوه ای در آوازتان ارائه دادید که برخلاف نگاه حاکم بر سنت آوازی ما غیرتغزلی بود. این نگاه با حس و حال شاهنامه هم البته مطابقت داشت. لطفا کمی درباره چراغ تازه ای که در جاده آواز روشن کردید بگویید. این چراغ چگونه روشن شد؟

در ابتدا باید بگویم خواندن شعر مولانا نیازمند مواجه های خاص و متفاوتی است. شما باید آنچه مولانا می گوید را درک کرده باشید. به بیان بهتر باید آن را زندگی کرده باشید تا کار مولانا را از اعماق وجودتان حس کنید. البته این موضوع درباره اثر همه مشاهیر ایران صدق می کند. شاید یکی از دلایلی که باعث شده خوانندگان ما صرفا بر شعرهای تغزلی کارهای فاخری انجام دهند مربوط به همین ماجراست.
تا به امروز زیباترین نسخه های آوازی که از صد سال پیش تاکنون به جا مانده و حتی امروز شنونده آنها هستیم بر غزلیات سعدی خوانده شده اند. البته در این بین نیم نگاهی هم به اشعار حافظ شده و بنابراین خواندن بر روی اشعار او درصد کوچکی از کارنامه ما در آواز یک سده اخیر را شامل می شود. این درحالی است که اصلا خبری از کارکردن بر روی اشعار مولانا و فردوسی نیست.

درباره چرایی این مسئله چه ارزیابی ای دارید؟

ترجیح می دهم دلایل این ماجرا را به صورت واضح مطرح نکنم چون ممکن است زمینه ساز به وجود آمدن سوءتفاهم های پرشماری باشد. به علاوه برخی ها هم که در تجربه های محدود، به خواندن مولانا پرداخته اند نتوانستند شعر مولانا را درک کنند. از سوی با توجه به رویکرد عده ای از اهل هنر، خواننده وقتی شعری را برای خواندن انتخاب می کند می خواهد پیام آن کلام را به بهترین وجه انتقال دهد تا سخن واضح تر به گوش مخاطب برسد.
با این وجود در بسیاری از موارد به عوض آنکه گفته مولانا بهتر بیان شود، خواننده طوری شعر را می خواند که کلام را خوار و خفیف می کند و این کار اصلا درست نیست. در چنین شرایطی من معتقدم خواندن شعر مولانا از سوی اهل فن و تنها به صورت دکلمه صدها برابر بهتر از آن است که کسی بیاید با آوازی بد شعر مولانا را بخواند.
مشکل آنجاست که یا شعر را درک نمی کنند (در این صورت طبیعی است که آواز خوبی هم ارائه ندهد) یا گمان می کنند چون شعر مولانا ریتمیک است، حتما باید به صورتی عجیب و غریب خوانده شود و زرق و برق های آنچنانی به آن می افزایند. در این میان البته عده ای هم هستند که تسلط چندانی به خود موسیقی ندارند که حالا بتوان از آنها انتظار داشت به طور شایسته ای این تلفیق را ارائه دهند. بعضی دیگر از آوازخوان ها هستند که بعد از مدتی آموزش می خواهند مولانا بخوانند. معلوم است که از پس کار بر نمی آیند.

البته خود شما هم در سنین پایین کار بر روی اشعار مولانا را آغاز کردید و «رو سر بنه به بالین» محصول همان سال هاست. با این وجود چرا آن کار هنوز در حافظه شنیداری دوست داران آواز مانده است؟

حرف شما درست است. خود من در سن بیست و پنج سالگی «رو سر بنه به بالین» را خواندم. اما خواندنم به صورتی بود که در مجموع برداشت حسی خودم را از ردیف های موسیقی و مقام ها ارائه دادم. درواقع در آن تجربه، نوعی «بیات اصفهان» به وجود آمد که تا پیش از این در بین خوانندگان آواز ایرانی معمول نبود. ارائه آن کار (که البته به عنوان مثال نامش را به میان آوردم) اصلاد از پیش فکر شده و نوشته شده نبود.
با یک «آن»، به وجود آمد و شامل شهودی بود که در لحظه ای خاص تجربه اش کردم. «یار مرا غار مرا..» نیز از جمله شعرهایی است که تمام تلاشم بر این بود که با خواندنش به آن فرم و روش در بسته آوازی، شعر مولانا را با افت ارائه ندهم. وقتی مولانا می گوید: «چه دانستم که این سودا مرا ناگاه برباید/ چون کشتی ام دراندازد میان قُلزُم پرخون/ زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد/ که هر تخت فرو ریزد ز گردش های گوناگون» و قرار است من به عنوان خواننده آواز ایرانی، آن را ارائه دهم پرسش این است که آیا توانسته ام به جنبه سوررئالیستی تفکر مولان برسم؟ من تمام تلاشم را کردم و بنابراین آوازش را به صورتی که مردم شنیده اند ارائه می دهم.
حالا اگر خواننده ای که جنبه سوررئالیستی این غزل را درک نکرده بخواهد این شعر را بخواند، باز می رود سر نقطه اول و با نگاه تغزلی آن را می خواند و شعر را خراب می کند. تفاوت ها از همین جا آغاز می شود.
بخشی از این نوع نگاه و صورت بندی که شما در ذهن دارید به مواجهه شما با ردیف و موسیقی دستگاهی از یک سو و موسیقی نواحی از سوی دیگر هم ارتباط دارد. ارائه کارهایی از این دست و تاثیرگذاری اش تا چه حد به نگاهی که به موسقی نواحی داشته اید مربوط است؟
نگاه من بیش از ردیف دستگاهی به مقام های موسیقی نواحی بوده. البته من در اولین کنکور موسیقی آوازی شاگر اول شدم و جایزه ام را از مرحوم برومند و دکتر داریوش صفوت گرفته ام. اما تمرکز همیشگی ام بر روی موسیقی قوم های مختلف ایران بوده. هیچ وقت نخواستم خودم را به موسیقی سنتی محدود کنم. همین طریق راهگشای من در به کار بردن الحانی که برای خواندن شعر مولانا و فردوسی لازم است بود. درواقع می توان گفت، دیدگاه موسیقی سنتی به معنای موسیقی ردیفی نمی تواند در این زمینه ها به شما کمک کند.

علت این ناتوانی ردیف مربوط به بازتر بودن یا وسیع تر بودن فرم موسیقی نواحی است؟

البته. موسیقی نواحی وسیع تر است. از سوی دیگر موسیقی مقامی در درون خودش لحن های مختلفی دارد. لحن های حماسی و باستانی در این نوع موسیقی فراوان است. از سوی دیگر در درون موسیقی مقامیِ ما، سکوت ها و نفس هایی وجود دارد که خودشان به عنوان عناصر مهم موسیقیایی بر روی تفهیم شعر تاثیر بسزایی دارند. همین نفس ها می توانند شعر را به شنونده تحویل دهند. حال آنکه در موسیقی ردیفی ایرانی، بحث اعجاز نفس در تدریس لحاظ نمی شود. با این توضیح که موج ها و دندانه ها و فضاها در این موسیقی از بین رفته اند و خیلی از عناصر صوتی صاف شده اند.
دقیقا به همین خاطر موسیقی ردیف دستگاهی مرا ارضا نکرد و برای تخلیه خواست موسیقیایی که در درونم به جوشش درآمده بود، به سمت موسیقی مقامی رفتم و بعدها هم نگاه مقامی در کارم تبلور بیشتری یافت. لازم است بگویم منظورم از موسیقی نواحی صرفا موسیقی کردی نیست. به عنوان مثال، من کار دو تار خراسانی انجام داده ام که شاید موسیقیدان های خراسانی هم انجامش نداده باشند. البته این کار هنوز منتشر شده اما بعد از سال ها زحمتی که برای انجام این کار به جان خریدم به زودی منتشر خواهدشد.
از سوی دیگر باید بپذیریم ادبیات در ایران بیشتر از موسیقی رشد کرده و موسیقی ما عقب مانده است. ما در موسیقی اثری که همپای مولانا و فردوسی یا در شعر معاصر همپای اشعار ملک الشعرای بهار و نیما باشد نداریم. موسیقی گنجینه بزرگی است، اما به دلیل مسایل تاریخی، موسیقیدان ها از همه شایستگی هایشان استفاده نکردند. در چنین شرایطی موسیقیدان مجبور می شود دست به دامان ادبیات شود. به طور مثال در یک محیط بی انگیزه وقتی موسیقیدان به فردوسی روی می آورد با دریایی از مفاهیم ژرف و دنیایی از ترکیبات موسیقیایی کلام و واژه مواجه می شود و همین می تواند دریچه بزرگی را به روی موسیقدان بگشاید حتی اگر اثرش بی کلام باشد.
من کلام فردوسی را می شناسم و تا حدودی به اعجاز او رسیده ام. از نظر من سخن او یک هنرستان بزرگ بشری را پیش روی شما قرار می دهد. شعر فردوسی، اقیانوس بزرگی است که همه هنرها از موسیقی، نقاشی، سینما، داستان و… دانش هایی چون تاریخ، جامعه شناسی، روانشناسی و… و معارفی از جمله عرفان در آن متجلی است. بدون اغراق هرچه در دنیا می توان تصویر کرد یا موجودیت دارد، در شاهنامه گنجانده شده است. ما اگر بخواهیم کار کنیم و حتی در این راه کوشش بسیار هم انجام دهیم در نهایت تنها به جرعه ای از این اقیانوس دست پیدا خواهیم کرد.
تصویرسازی شاهنامه به معجزه می ماند، انسان گرایی اش بسیار امروزی است، روانشناسی دقیق شخصیت دارد، جامعه را خوب تحلیل می کند و… برای همین می توانم بگویم فردوسی دنیا را در شاهنامه فشرده کرده و به درستی و به حق عنوان حکیم را بر او نهاده اند. با این وجود «آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم به قدر تشنگی باید چشید». تا همین حد هم تلاش کردن کار دشواری است البته به یک شرط. به آن شرط که کارتان را درست انجام دهید و شخصا احساس کنید اهلیت این کار را دارید.
باید از خودتان بپرسید که آیا اجازه دارم به طرف فردوسی بروم و بر روی شعر او آواز بخوانم، چرا که داشتن اهلیت برای هنرمند بسیار حائز اهمیت است. البته این را هم باید گفت که اشعار فردوسی حماسی است و موسیقی سنتی بیشتر حال و هوای تغزلی را می پسندد و برای همین با اشعار حافظ، سعدی و… دم خور است. این موسیقی خیلی نمی تواند با شعر روایت گونه شاهنامه همراه شود و از سوی دیگر اصلا از پس ادای مطلب به آن صورت که بایسته و شایسته است بربیاید. همچنین کارکردن روی شاهنامه مطالعات و تخصص های زیادی می خواهد و فقط با اتکا به صدای خوب یا ردیف دانی نمی شود به سراغش رفت.
برای این کار باید اسطوره ها، تاریخ و فرهنگ ایران باستان را به خوبی شناخت. مشکل دیگر این است که قدما (منظورم آوازخوانان سده های قبلی هستند) تا حدود زیادی لحن حماسی را در صدای خود داشتند اما در سده ای که در آن قرار داریم لحن حماسی از موسیقی ایرانی رخت بربسته است. من وقتی می خواستم در مسیر خواندن اشعار فردوسی گام بردارم می دانستم باید علاوه بر آموختن مقام های مختلف، در مورد تاریخ و اسطوره ها و ایران باستان نیز نکته های فراوانی بیاموزم. این حس شاهنامه به دلیل آنکه خودم هم از نژاد و قوم کرد هستم و از کودکی هم تحت تعلیم ادبیات بودم، در من وجود داشت. وقتی همه اینها جمع شد علاقه من به منتها الیه خودش رسیده بود. با این وجود آغاز و انجام آن کار، موضوع ساده و کوچکی نبود و باید همه چیز آماده می شد.
سی سال پیش حداقل به این درک رسیده بودم که هنوز آماده نیستم و اجازه ندارم شاهنامه را بخوانم ولی با این وجود در موردش با آهنگسازان بزرگی که هم دوره خود من بودند صحبت کردم. هنرمند خودش باید توانایی و شایستگی اش را سنجش کند و آن را بیازماید. اگر به شما کاری پیشنهاد دادند که احساس کردید اهلیتش را ندارید نباید اجرای آن را بپذیرید.
مطمئنم اگر به بنان می گفتند بر روی شعر مولانا آواز بخوان قطعا این کار را انجام نمی داد. او نمی پذیرفت چرا که می دانست تا چه حد و در چه حوزه ای اهلیت دارد. او می دانست که دو دانگ صدا دارد که باید با آن کاری مناسب داشته هایش انجام دهد. (البته که زنده یاد بنان با همان دو دانگ صدا کاری انجام داد که سطح خیلی هایی که ادعای شش دانگ بودن صدا داشتند را هم به جلو ببرد. صدای او به غایت دلنشین و دوست داشتنی بود). دلیل موفقیت بالای این مرد آن بود که اهلیت خودش را می شناخت و پا را فراتر از آن نگذاشت.
کارها و شعرهای بنان تمام زیبا، اتوکشیده و شسته و رفته بود. می پرسید چرا؟ به آن خاطر که خودش هم این گونه بود. به همین خاطر است که شخصا برای این نوع طرز فکر اهمیت فراوانی قائل هستم. از آن سو من برای سوسن هم اهمیت قائلم چرا که تمام آنچه خوانده با فرهنگ کوچه- بازاری که از آن برآمده بود جفت و جور است. وقتی می گوید: «داداش داش داش داداش تنبکی رو باش» از آن نظر قابل احترام است که از فرهنگی که سوسن از آن برآمده یعنی فرهنگ کوچه و بازار فاصله نگرفته است. او هیچ وقت شعر و کلام روشن فکری نخواند. شعور بالایی لازم است تا شما به عنوان یک هنرمند حد خود را بشناسید.

خیلی از کسانی که در سال های اول انقلاب را تجربه کرده اند می گویند در آن سال ها شرایطی رواج داشت که براساس آن، برای اهالی موسیقی امکانکارکردن به سختی فراهم بود و نیروهای رادیکال حمل ساز و کار موسیقی را مترادف مطربی می دانستند، این رفتارهای سلبی چقدر در آن سال ها حاکم بود و با اهالی موسیقی چه رفتاری می شد؟

اگر بخواهم راجع به آن دوران و این اتفاقات که شما اشاره کردید حرف بزنم به قول حضرت مولانا مثنوی هفتاد من کاغذ شود! حقیقتا سال های عجیب و غریبی بود. وقتی انقلاب شد یک بخشنامه از طرف صدا و سیما آمده بود به شکلی که حتی آواز خواندن را منع کرده بودند و نوازندگی هم باید به صورت گروهی می بود و یک ساز نمی توانست به صورت تکی اجرا داشته باشد، از شعرخوانی آثار مفاخر ادبیات فارسی منع شده بودیم و گفته شده بود تنها اشعار کسانی که الان در قید حیات هستند و اشعارشان در صدا و سیما خوانده می شود می توانید استفاده کنید. چنین بخش نامه هایی وجود داشت اما قدم به قدم برای تغییر این فضا پیش رفتیم تا به شرایطی که امروز در آن قرار داریم، رسیدیم.

من به نمونه هایی از این رفتارها اشاره می کنم که بتوان در این مورد صحبت کرد؛ زمانی شما می خواستید شاهنامه را بخوانید عده ای خیال کرده بودند هدف از این کار آن است که شاه برگردد!…

خب به هر حال تا زمانی که مسئولین این امور توجیه شوند نیاز به زمان بود. ما پستی و بلندی های زیادی را گذراندیم تا کسانی را که اجازه صادر می کردند متوجه کنیم که اصلا قصد ما رفتن به سراغ آن شکل قبلی از هنر و موسیقی نیست که پیش از انقلاب وجود داشت، به هر حال این مسیر دشوار بود و برای همین چیزی که الان داریم یک عمر زمان صرف شده، ما این روند را از صفر شروع کرده ایم. من اوایل انقلاب برای اینکه شعر حافظ و عطار و مولانا را بخوانم مشکل داشتم، همانطور که گفتم دستور این بود که فقط شعر کسانی که در صدا و سیما استفاده می شود قابل اجراست اما توانستیم جلو این نگاه بایستیم. در آن اوایل فقط سرودهای انقلابی موسیقی به حساب می آمدند و تک نوازی اصلا امکان اجرا نداشت. هنرمندان در آن سال ها توانستند آرام آران و با تاکتیک هایی خودساخته، این فضا را عوض کنند تا موسیقی را به شرایط امروزینش برسانند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *